شنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۵

ترا نگاه میکردم نکته به نکته
میخواندمت خط به خط.........و تو میترسیدی
و تو میترسی
میدونی الان داری چی کار میکنی؟
داری واسه دومین بار تو امروز میای انقلاب
زیاد ....... ........ نقطه

شنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۵

تو را به مبارزه میطلبم بی هیچ بهانه ای اگر نترسی ونگویی که
ما برای هم اندازه نیستیم ومن حدودت را ندیده ام
کم بودنت را در پس سخاوت...... انکار مکن
و ضعف خویش را در حدود بی ربط دوگانه انسان فرانفکن. به پیش آی
اگرخود را نفریفتی و اگر به بی نهایت من او شک داری
به پیش آی که من تو را خواهم کشت. تو هر چقدر که باشی حد داری
و عظمت او به بی نهایت لایزال اتصال...نقطه

دوشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۵

کجایی؟........خیلی دیره........بیا سوشیانت داره دیر میشه
داره زمستون می آد .....................میفهمی؟جدی بگیر حرفامو
داره از خودم حالم به هم می خوره.........تو خوب میدونی چرا

آینه را بنگر
نمی توانم هیچ دروغی بگویم
زمان همچنان نزدیک تر می شود
هنوز کاملا تنها هستم
تو بخشنده ای
من هرگز تلاش نمی کنم
حال ما با هم هستیم
اما من هنوز کاملا تنها هستم
آیا به من می گویی
کی کنارم هستی
و کی چشمانم خواهند دید
آیا نگران خواهم بود که ((چرا))؟
اگر با من باشی
فقط می توانم بکوشم
تا میان واژگانی که پرسش را می سازند
پاسخ را بیابم
چرا ما بی خبریم
وچرا هیچ چیز آشکار نمی شود
می خواهم دریابمش
بیا تا آشکارش کنیم
می خواهم دریابمش
چرا؟.......... چرا؟


Camel

شنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۵

زندگی تصویری بیش نیست تبلوری از تصور من و توست
بی هیچ واسطه ای که در نزاعی نا برابر با دستان قدرتمند
واقعیت است گاه تصور را می شود به زیستن نشاند ولی اغلب این
تصورات و رویاهای آدمیست که در قرن از خود بیگانگی
هدف آفرینش در نتیجه تقابل با واقعیات بی اصالت می ماند
البته واقعیاتی زور گو و متخاصم که وجود خویش را
مدیون غفلت نوع بشر در تمیزبین واقعیت و حقیقت است
و در این بین تصور است که در مقامی کمتر از واقعیت قربانی میشود
سنتز این دیالکتیک یعنی تصور و واقعیت سرگشتگی خواهد بود
گم شدن واز خویشتن خویش غیر خویش را زاییدن
آه که چه دور افتاده ام از خویش و چه خسته گشته ام
ازین واقعیت نا عادلانه که نا خواسته بوده این از خود گم شدن
این من طلسم شده ی دنیایی از قبل نوشته شده است
نوشته شده بدست شما تعلقات فربه تر از حقیقت رویاهای من
به اندازه دروغین واقعیت زندگی من
آری آنهگام که انسانها بی هیچ واسطه ای تصور کنند
یکپارچه به تصوری واحد از زندگی به معنای واقعی کلمه خواهند رسید
آنهگام هست که واقعیت رویا و حقیقت از هم جدا نخواهند ماند
وزندگی جاری خواهد شد

سه‌شنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۵

تونلهای وحشت را از سر رسیدن به آینده به عقب می رانیم
در فاصله سیاه اکنون تا عمر قدیسان همچون راهنمایان مرموز
راههای طی نشده در لفافه سخن گفتن را به طعم ادعاهایی دروغین
به نوزادانی که در آغوش مادران خویش از خوردن پستانهای
شیرین محروم می شوند می آموزند
ادعاهایی که در فاصله عمر تا اکنون نوشته شد بر رگهایمان
رگهایی خالی از خون و غیرت
به همان سان که نوشته می شود سازگاری انگل با دنیای خویش
دیر زمانی ست که مضطربیم
دلشوره ای که در نا کجا آباد دالانهای تاریک
از سر رسیدن یا نرسیدن به آن کجا آبادهای دروغین زندگی
به هزار تکه های اصالت آدمی تحمیل می شود
ودر این بده-بستان تاریخی تخمیر خواهد شد حقیقت من
ومن همچون مصلوب شدگان از دنیا رانده شده
از یاد خواهد برد شکوه همخوابگی را به همان قوت
که به یاد خواهد داشت اصالت وجودی روسپیگری را
و اینست ترس از نرسیدن با مصدری مأیوسانه در بستر آینده ای تاریک

جمعه، تیر ۳۰، ۱۳۸۵

انتظار-فرصت-فکر-ترس-....-حماقت-شک-استیصال
و انتظار

پنجشنبه، تیر ۲۲، ۱۳۸۵

باید باور کرد نمیدونم چیو یا کیو ولی باید باور کردنو تمرین کرد
باید باور کنی که میشه هر صبح که از خواب بیدار میشی همه با یه گل سرخ
بهت بگن:سلام علیکم و تو هم با یه گل سرخ جواب بدی:علیک سلام
باید به حست اعتماد کنی و ایمان بیاری به صداقت ضربانهای قلبت
باید باور کنی رؤیارو اونموقع دیگه رؤیایی وجود نخواهد داشت
همه چی واقعیه.... تازه میشی خودت.... تو حجم حقیقی رؤیاها
و آنگاهست که قیامت که بهشت و همه آرمانشهرها باور کردنی خواهند شد
ودگرهرچه خواهد ماند دغدغه رسیدن است و بس
و اما دغدغه



دم بود نایی و من در دم دم هستم نی
بند بندم همگی پر بود از نغمه وی
هر دم از دم بزند آتشم اندر رگ وپی
عشق دم گاه به رومم کشد و گاه به ری
گاه اندر عرب اندازد و گاهی عجمم
یا رب این نای و نی و ما و من و دمدمه چیست؟
دم به دم می دمد و صاحب دم پیدا نیست
پر صدا کرده جهان را زمنم این من کیست؟
منم این صاحب دم یا من او هر دو یکیست؟
او منم یا منم او یا بود از او منمم
منم آن ذات که در عین صفات آمده ام
از حضور شه شیرین حرکات آمده ام
خضر راه حقم و از ظلمات آمده ام
گمرهان را هله از بهر نجات آمده ام
ای بسا مرده که یک دم شود احیا ز دمم
من که از باده خم هو هو مخمورم
نیست جز درد کشی چیز دگر منظورم
من ز هفتاد و دو ملت به حقیقت دورم
بر سر دار انأالحق زنم و منصورم
خصم اگر سنگ ببارد به سرم نیست غمم

سه‌شنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۵

02
امروز را با انعکاسهای صدای خانمی در نیمه
پر لیوان لاجوردیم آغاز کردم ......اما خانم ما
غافل مانده ایم از قانون دم و بازدم ومهم نیست برامان
نیمه به ظاهر خالی لیوان.....آخر دخترکان من
آخر خانمها چرا خود را بر نگاههای گرسنه مان کافی نمیبینید
شما کاملا کافی هستید با گردن کشیده تان
با سینه های برجسته تان
با شکمهای پر از خالیتان
خدای من چقدر زیبا شده اید خانم
بله من همانم که شما می خواهید صدا و تصویر مرا
از شبکه 0 تلویزیون خود ساخته تان می بینید
راستی خانم از چه قرصی برای پروار شدن استفاده میکنید؟
باری شما زیبا هستید اما نه زیبا تر از روسپیانی چون من
من عریانم خانم
من هیچ چیز دیگری برای پنهان کردن ندارم
من زیبا هستم
من هم هستم خانم اما اصلا اندازه نخواهد بود عظمت زیباییم
بر نگاه حقیر او؟؟؟؟؟ هر کی
بوی تعفن ذهن گندیده کشورم-شهرم-محله ام خفه ام کرده
جایی که خود را کم دیدن و خویشتن را نزیستن
به نگاههای من و تو تقدیر می شود و این حماقت عرق دلهره
را بر پیشانی صد تا خورده ام می پاشد و مرا به فکر وا می دارد
که مرا تفنگی می بایست که بشورانم انجمن تمیز روسپیان خودی را
بر نظم افیونی شما به خواب رفتگان جادو شده مدرنیته
و امروز مردی آمد و گفت: من تو را خواهم کشت

سه‌شنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۵

اه چقدر حرف می زنیم و چقدر نظریه هامونو کاتوره ای واسه هم اثبات میکنیم
انگار دهنمون شده تنها قسمتی از بدنمون که تکون می خوره. پاهامون که دیگه رمق همراهی ندارن
از اون بدتر دستامونم دیگه جون ندارن که بلند شن مشت بشن یا حداقل بتونن دست کسی و محکم بگیرن اگه
دستامون می تونست عاشق باشه اونوقت جرأت پیدا میکرد که مشت بشه جرأت پیدا میکرد که لمس کنه
نظر می دیم نظر میگیریم نظریه بلغور می کنیم نظریه بالا می آریم اما............وجود خودمونو یادمون رفته
یادمون رفته که ما آدما ذهنیت صرف نیستیم حتی ذهنیت عینیت یافته هم نیستیم ما گاها کارایی می کنیم
یعنی می تونیم بکنیم که خودمونم تو علت انجام دادنش می مونیم
نظریه تئوری ذهن گرایی راه فرار شده واسه بی خاصیتی قشر روشنفکر ما
قشری که تنها رسالتش بیدار کردن توده خر و گاو که باید به انسانیت برسن
آخه تو کی هستی که بخوای مردم و آدم کنی
درسته آگاهی قیدیه که بدون اون به پراگماتیسمی بین توده نمی رسیم ولی مثل اینکه یادت رفته خودتم جزئی
ازین مردمی واین فراموشی اوج فاجعه ست اوج از خود بیگانگی وقتی که دیگه قداست ذاتی انسان
واست بی اهمیته و خودتو بیرون از خلق می بینی و سزاوار نظریه دادن واسشون
اگه مردی دستاتو مشت کنو داد بزن
واما خودم ....... چرا من به انفعال مبتلا شدم؟
چرا خودمو در گیر چیزای کوچیک کردم؟
شاید بیکارم و دارم نظریه می دم شایدم می خوام وجدانمو راحت کنم که کاری کرده باشم
اما به یه چیز اطمینان دارم که دستهام...........راستی تو هم این سوألهارو از خودت بپرس

یا حق

جمعه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۵

دوستت دارم هایم را اکسیری به رنگ آرمان خواهم ساخت
ولبان خسته ات را با بی پروایی
به سان پرندگان مهاجر به سرزمین آتش و باران
به تماشای خورشید خواهم برد تا رویا را
تا تصور را بر دستان سخاوتمندت ایمان آری
همانگونه که ایمان دارد دستان زمخت پدرم
به آوردن نان بر سفره چهارگوش خانه مان

دوشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۵

به یاد آقا رامین
فارغ از ندانستن و بیگانه با نتوانستنم
در کشف و شهود بودن و نبودن و رفتن
خوشه های عدالت را شرابی می سازم و بر دستان توانای آسمان می سپارم
زان پس زمین را با تو به دور دست خواهم چرخاند
و خواهم رقصاند دنیا را تا بدانجا که من و تو و ما
در پی زایش واژه ای نو برای من و تو و ما باشیم
واژه ای پر از تصور
پر از کهنگی
پر از تکرار مکرر برابری زندگی در بستر معنا
که تازه خواهند بود بر ذهن گندیده آنها
من خواهم ریخت خون آنها را
و من خواهم ریخت خون خویش را
اگر نگذارند من و تو خود حق
ذات انسان باشیم
و آتش خواهم زد کارخانه هایشان را و با پتک خرد خواهم کرد کله هایشان را
اگر نگذارند من و تو با هم برابر باشیم

شنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۵

How it is beautiful to be different but do not feel difference
And this is the meaning of love and phlosiphy of fighting
because you will not be selfish and depressed and not forget
passion so you continue bravely ........ and this is the identification
of life

یکشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۵

OOOOOOOOOOOOOOOOO
-IIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIII-
^^^^^^^^^^^^
I WISH...........................
I WANT..........................
I CAN............................

دوشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۵

ترس يأس را در آغوش دارد
يأس انفعال را مي زايد
انفعال فريب را به همراه دارد
فريب بهانه را حاصل است
بهانه فريب را
فريب انفعال را
انفعال يأس را
ويأس ترس را در آغوش دارد

جمعه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۵

دوباره برگشتم مستانه من.امشب تا صبح خودتی و خودم

شنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۵

مشت گره کرده ام رو به آسمان است و وام دار نیاکان به صلیب کشیده شده ام
و فریادم آکنده از هجاهای تکراری و ساده به قداست شورشی فراگیرکه
دستان زمخت شما مجنونان نان به سفره عشق ندیده را می طلبد اما فریاد معجزه وار
دستانم را سببی نیست جز بوی خوش خداگونه دستان تو

جمعه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۵

خدای را سپاس که هر آنچه واژه نبرد را بر من حقیقیم
ملال آور می نمود بشست و اشک و لبخند را بر سر منزل
دل بنشاند نه بر سر
خانه تزویر
مسلخگاه من
دیکتاتورها

بر مزارع نیشکر
بوی مرداروخون و غثیان برگهای عفن یله شده
در خلوتی نفس گیر
استخوانها در گورها میان درختان نارگیل پوسیدند
خودستایی و کبر با جامها و یقه ها و یراق ها به هم آمیخت
زهر خنده های نهان در میان دستکش ها
تالارهای قصر را که مثل ساعت آفتاب رخشان بود
نوردید و دمی بر آوازهای کشته و دهانهای کبود دفن شده نظر افکند
پنهان ز دیده ها
سوگواری جاوید نازل شد
چون گرده ی گیاه
در رویش خاموشوار برگهای زمخت کور
با ضربه های پیاپی بر آب های هول
در لایه لایه ی مانداب
پوزه آکنده از سکوت و لجن گشت
وکینه حادث شد

پابلو نرودا

سه‌شنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۵

فریاد - خون - عشق - آرمان - آسمان - حسین - مشق - انقلاب - بهار - رهایی
مبارک همه باشه
*****************************************************