شنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۵

به کدامین گناه شکنجه گر خویش شدی؟؟؟
جز تردید که چون شوکران
دستانت را مخمور صداقت کرده است
و وجودت را در استحاله ای مشکوک
در تضادی خاکستری
چون الزام وجود خدایان و شیاطین تاریخ
محرک بوده است
آه....... در کدامین دادگه مظنون به گناه تردید
اینچنین خود را قطعه قطعه میکند؟

کتابي خواهم نوشت " فلسفه زندگي به زبان ساده "
و تقديم خواهم کرد به همه لا و بالي هاي شهرم
که لياقت را هجي مي کنند با صداي بلند در شکم هاي گنده شان
مردان و زنان خيکي
شما را چه باک است از شکم هاي گنده تان
چه ننگيست شما را
چه عاري ست شما را از دلهاي کورتان
از عقلتان که چه نامم؟! از مدفوعهاي انباشته در سرتان
ليسه مي زنيد و مي لوليد بر آلتهاي تناسلي هم
و آنگاه که کار از کار بگذشت مي شوييد دستانتان را
و يک صدا تف مي اندازيد با نگاهي چندشناک به آلتهاي تناسلي هم
سکه اي 10 توماني را مانيد
يک روي صفر ِ عدد 10 با يکي به کنار
و يک روي زريح پاک آقا
هر چند که زريح را هم از فرط هرزگي اش ، که دست هر چلمني را بر بدن لخت بي نيازش مي بيند، هر روز پاستوريزه مي کنند
چشمان خود را بسته ايد، نه بال زدن پروانه ها در کنار پامچالهاي وحشي مي بينيد و نه سونامي را در اندونزي
آنان که مي بينند، مي گذرند
و آنها که نمي بينند، مي مانند
و اينست فلسفه زندگي به زبان ساده
مي نويسم براتان کتابم رامي نويسم براتان آنچه خود مي دانم، و فقط مي دانم
مي نويسم زندگي ام را که به زبان ساده بوده است تا اکنون به رنگ جاري خون
بمانند زلاليه رنگ اناري در ذهن ابراهيم
زندگي من رايحه اميد بخش دستانم بوده است که هنوز بوي خوش نارنگي هاي باغ بهنمير را مي دهد

دوشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۸۵

liberalism

(چه حالی میده یکیو استثمار کنی وخودشم ندونه(سیخول پرولتر
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.....copy_paste
من ننوشتم ولی به خدا مال منه. بابا به خدا مال خودمه
آزادم زورم میرسه پس هستم پس مال منه
مال منه ولی باید مواظب سیخهاش بود
بترس لیبرال بزمجه.....نقطه

حکایت وارونه

تو تقاطع فاطمي – کارگر ، پشت چراغ قرمز ترمز زد. 60 ثانيه ديگه دوباره سبز مي شد. ماشينهاي آزاد شده به سمت ما هجوم آوردند، انگار مي خواستند ما را بخورن ا َه ه ه ه ه!!! عجب اتوبوس باحالي خمير دندون پونه چشمو نمي سوزونه کنار يه مسواک گنده با پس زمينه صورتي ، آدم رو ياد اتاق خواب ، آخر شب مسواک و بوس و لالا ميندازه.توي اتوبوس و آدماي توش اصلا معلوم نبودن حتي شيشه هاش هم صورتي شده بود. اي واي دلم گرفت. يه جوري شدم. ياد اون روزايي افتادم که آقاي حکايتي با اون بروبچه هاي ماماني و مؤدبش ميومدن و واسمون قصه هاي آموزنده، مفيد، هدفمند و جهت دار تعريف مي کردن.آقاي حکايتي اسم قصه گوي ماست.........يادتونه که؟ ا َه ا َه ا َه هميشه از اون برنامه هاي مسخرشون بدم ميومد. همشون دروغ بود. هي مي خواستن با دروغ راه درست رو به آدم بخورونن. يآدمه که آقاي حکايتي با تعريف يه قصه اش که منحصر به خودش بود مي خواست با اون مسواک و خمير دندون گنده که دست بچه هاش مي داد، بهمون ياد بده که چجوري مسواک بزنيم و بهمون بگه که چرا بايد مسواک بزنيم.هميشه اون مسواکه که دارو دسته آقاي حکايتي دودستي مي گرفتن و با بالا پائين کردنش به دندوناشونم نمي کشيدن، منو ياد بيل آقا بشير خدارحمتي رفتگر محله مون مي انداخت.اي بابا چه گروهي؟! چه دارو دسته اي؟! گروه خنده رويي که هميشه پشت صحنه ميزنه زير گريه دسته جمعي. حالا اون بابا ، اون مرتيکه فکر مي کنه هرچي مسواکه گنده تر باشه بيشتر مي تونه منو ، يا مارو مسواکيزه کنه.آقاي حکايتي رو ميگم. با اون دارو دسته دروغگوشخمير دندون پونه، کنار يه مسواک بزرگ با پس زمينه صورتي ، فقط و فقط همين از جلوي چشمم گذشت.بدون اين که بفهمم اون صورتيه متحرک اتوبوس شرکت واحد بود با محتواي يه سري آدم منتظر که از جلوي چشمام گذشت.گذشت و 60 ثانيه تموم شد و ما دوباره راه افتاديم. اينبار ياد اون بابا افتادم که مي گفت: فلاني سعي کن عظمت در نگاهت باشد نه در چيزي که بدان مي نگرينمي دونم چه ربطي به اين قضيه داره. فقط الان ، الان که دارم از ياد يادم مينويسم به ذهنم اومد. گفتم شما هم اگه نمي دونين که چي به ذهنم رسيده ، بدونينبار دگر راهي شديم و دگر بار اجازه نخواهم داد که کسي من ِ مرا سلاخي کند.

شنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۵

ترا نگاه میکردم نکته به نکته
میخواندمت خط به خط.........و تو میترسیدی
و تو میترسی
میدونی الان داری چی کار میکنی؟
داری واسه دومین بار تو امروز میای انقلاب
زیاد ....... ........ نقطه

شنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۵

تو را به مبارزه میطلبم بی هیچ بهانه ای اگر نترسی ونگویی که
ما برای هم اندازه نیستیم ومن حدودت را ندیده ام
کم بودنت را در پس سخاوت...... انکار مکن
و ضعف خویش را در حدود بی ربط دوگانه انسان فرانفکن. به پیش آی
اگرخود را نفریفتی و اگر به بی نهایت من او شک داری
به پیش آی که من تو را خواهم کشت. تو هر چقدر که باشی حد داری
و عظمت او به بی نهایت لایزال اتصال...نقطه

دوشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۵

کجایی؟........خیلی دیره........بیا سوشیانت داره دیر میشه
داره زمستون می آد .....................میفهمی؟جدی بگیر حرفامو
داره از خودم حالم به هم می خوره.........تو خوب میدونی چرا

آینه را بنگر
نمی توانم هیچ دروغی بگویم
زمان همچنان نزدیک تر می شود
هنوز کاملا تنها هستم
تو بخشنده ای
من هرگز تلاش نمی کنم
حال ما با هم هستیم
اما من هنوز کاملا تنها هستم
آیا به من می گویی
کی کنارم هستی
و کی چشمانم خواهند دید
آیا نگران خواهم بود که ((چرا))؟
اگر با من باشی
فقط می توانم بکوشم
تا میان واژگانی که پرسش را می سازند
پاسخ را بیابم
چرا ما بی خبریم
وچرا هیچ چیز آشکار نمی شود
می خواهم دریابمش
بیا تا آشکارش کنیم
می خواهم دریابمش
چرا؟.......... چرا؟


Camel

شنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۵

زندگی تصویری بیش نیست تبلوری از تصور من و توست
بی هیچ واسطه ای که در نزاعی نا برابر با دستان قدرتمند
واقعیت است گاه تصور را می شود به زیستن نشاند ولی اغلب این
تصورات و رویاهای آدمیست که در قرن از خود بیگانگی
هدف آفرینش در نتیجه تقابل با واقعیات بی اصالت می ماند
البته واقعیاتی زور گو و متخاصم که وجود خویش را
مدیون غفلت نوع بشر در تمیزبین واقعیت و حقیقت است
و در این بین تصور است که در مقامی کمتر از واقعیت قربانی میشود
سنتز این دیالکتیک یعنی تصور و واقعیت سرگشتگی خواهد بود
گم شدن واز خویشتن خویش غیر خویش را زاییدن
آه که چه دور افتاده ام از خویش و چه خسته گشته ام
ازین واقعیت نا عادلانه که نا خواسته بوده این از خود گم شدن
این من طلسم شده ی دنیایی از قبل نوشته شده است
نوشته شده بدست شما تعلقات فربه تر از حقیقت رویاهای من
به اندازه دروغین واقعیت زندگی من
آری آنهگام که انسانها بی هیچ واسطه ای تصور کنند
یکپارچه به تصوری واحد از زندگی به معنای واقعی کلمه خواهند رسید
آنهگام هست که واقعیت رویا و حقیقت از هم جدا نخواهند ماند
وزندگی جاری خواهد شد

سه‌شنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۵

تونلهای وحشت را از سر رسیدن به آینده به عقب می رانیم
در فاصله سیاه اکنون تا عمر قدیسان همچون راهنمایان مرموز
راههای طی نشده در لفافه سخن گفتن را به طعم ادعاهایی دروغین
به نوزادانی که در آغوش مادران خویش از خوردن پستانهای
شیرین محروم می شوند می آموزند
ادعاهایی که در فاصله عمر تا اکنون نوشته شد بر رگهایمان
رگهایی خالی از خون و غیرت
به همان سان که نوشته می شود سازگاری انگل با دنیای خویش
دیر زمانی ست که مضطربیم
دلشوره ای که در نا کجا آباد دالانهای تاریک
از سر رسیدن یا نرسیدن به آن کجا آبادهای دروغین زندگی
به هزار تکه های اصالت آدمی تحمیل می شود
ودر این بده-بستان تاریخی تخمیر خواهد شد حقیقت من
ومن همچون مصلوب شدگان از دنیا رانده شده
از یاد خواهد برد شکوه همخوابگی را به همان قوت
که به یاد خواهد داشت اصالت وجودی روسپیگری را
و اینست ترس از نرسیدن با مصدری مأیوسانه در بستر آینده ای تاریک

جمعه، تیر ۳۰، ۱۳۸۵

انتظار-فرصت-فکر-ترس-....-حماقت-شک-استیصال
و انتظار

پنجشنبه، تیر ۲۲، ۱۳۸۵

باید باور کرد نمیدونم چیو یا کیو ولی باید باور کردنو تمرین کرد
باید باور کنی که میشه هر صبح که از خواب بیدار میشی همه با یه گل سرخ
بهت بگن:سلام علیکم و تو هم با یه گل سرخ جواب بدی:علیک سلام
باید به حست اعتماد کنی و ایمان بیاری به صداقت ضربانهای قلبت
باید باور کنی رؤیارو اونموقع دیگه رؤیایی وجود نخواهد داشت
همه چی واقعیه.... تازه میشی خودت.... تو حجم حقیقی رؤیاها
و آنگاهست که قیامت که بهشت و همه آرمانشهرها باور کردنی خواهند شد
ودگرهرچه خواهد ماند دغدغه رسیدن است و بس
و اما دغدغه



دم بود نایی و من در دم دم هستم نی
بند بندم همگی پر بود از نغمه وی
هر دم از دم بزند آتشم اندر رگ وپی
عشق دم گاه به رومم کشد و گاه به ری
گاه اندر عرب اندازد و گاهی عجمم
یا رب این نای و نی و ما و من و دمدمه چیست؟
دم به دم می دمد و صاحب دم پیدا نیست
پر صدا کرده جهان را زمنم این من کیست؟
منم این صاحب دم یا من او هر دو یکیست؟
او منم یا منم او یا بود از او منمم
منم آن ذات که در عین صفات آمده ام
از حضور شه شیرین حرکات آمده ام
خضر راه حقم و از ظلمات آمده ام
گمرهان را هله از بهر نجات آمده ام
ای بسا مرده که یک دم شود احیا ز دمم
من که از باده خم هو هو مخمورم
نیست جز درد کشی چیز دگر منظورم
من ز هفتاد و دو ملت به حقیقت دورم
بر سر دار انأالحق زنم و منصورم
خصم اگر سنگ ببارد به سرم نیست غمم

سه‌شنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۵

02
امروز را با انعکاسهای صدای خانمی در نیمه
پر لیوان لاجوردیم آغاز کردم ......اما خانم ما
غافل مانده ایم از قانون دم و بازدم ومهم نیست برامان
نیمه به ظاهر خالی لیوان.....آخر دخترکان من
آخر خانمها چرا خود را بر نگاههای گرسنه مان کافی نمیبینید
شما کاملا کافی هستید با گردن کشیده تان
با سینه های برجسته تان
با شکمهای پر از خالیتان
خدای من چقدر زیبا شده اید خانم
بله من همانم که شما می خواهید صدا و تصویر مرا
از شبکه 0 تلویزیون خود ساخته تان می بینید
راستی خانم از چه قرصی برای پروار شدن استفاده میکنید؟
باری شما زیبا هستید اما نه زیبا تر از روسپیانی چون من
من عریانم خانم
من هیچ چیز دیگری برای پنهان کردن ندارم
من زیبا هستم
من هم هستم خانم اما اصلا اندازه نخواهد بود عظمت زیباییم
بر نگاه حقیر او؟؟؟؟؟ هر کی
بوی تعفن ذهن گندیده کشورم-شهرم-محله ام خفه ام کرده
جایی که خود را کم دیدن و خویشتن را نزیستن
به نگاههای من و تو تقدیر می شود و این حماقت عرق دلهره
را بر پیشانی صد تا خورده ام می پاشد و مرا به فکر وا می دارد
که مرا تفنگی می بایست که بشورانم انجمن تمیز روسپیان خودی را
بر نظم افیونی شما به خواب رفتگان جادو شده مدرنیته
و امروز مردی آمد و گفت: من تو را خواهم کشت

سه‌شنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۵

اه چقدر حرف می زنیم و چقدر نظریه هامونو کاتوره ای واسه هم اثبات میکنیم
انگار دهنمون شده تنها قسمتی از بدنمون که تکون می خوره. پاهامون که دیگه رمق همراهی ندارن
از اون بدتر دستامونم دیگه جون ندارن که بلند شن مشت بشن یا حداقل بتونن دست کسی و محکم بگیرن اگه
دستامون می تونست عاشق باشه اونوقت جرأت پیدا میکرد که مشت بشه جرأت پیدا میکرد که لمس کنه
نظر می دیم نظر میگیریم نظریه بلغور می کنیم نظریه بالا می آریم اما............وجود خودمونو یادمون رفته
یادمون رفته که ما آدما ذهنیت صرف نیستیم حتی ذهنیت عینیت یافته هم نیستیم ما گاها کارایی می کنیم
یعنی می تونیم بکنیم که خودمونم تو علت انجام دادنش می مونیم
نظریه تئوری ذهن گرایی راه فرار شده واسه بی خاصیتی قشر روشنفکر ما
قشری که تنها رسالتش بیدار کردن توده خر و گاو که باید به انسانیت برسن
آخه تو کی هستی که بخوای مردم و آدم کنی
درسته آگاهی قیدیه که بدون اون به پراگماتیسمی بین توده نمی رسیم ولی مثل اینکه یادت رفته خودتم جزئی
ازین مردمی واین فراموشی اوج فاجعه ست اوج از خود بیگانگی وقتی که دیگه قداست ذاتی انسان
واست بی اهمیته و خودتو بیرون از خلق می بینی و سزاوار نظریه دادن واسشون
اگه مردی دستاتو مشت کنو داد بزن
واما خودم ....... چرا من به انفعال مبتلا شدم؟
چرا خودمو در گیر چیزای کوچیک کردم؟
شاید بیکارم و دارم نظریه می دم شایدم می خوام وجدانمو راحت کنم که کاری کرده باشم
اما به یه چیز اطمینان دارم که دستهام...........راستی تو هم این سوألهارو از خودت بپرس

یا حق

جمعه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۵

دوستت دارم هایم را اکسیری به رنگ آرمان خواهم ساخت
ولبان خسته ات را با بی پروایی
به سان پرندگان مهاجر به سرزمین آتش و باران
به تماشای خورشید خواهم برد تا رویا را
تا تصور را بر دستان سخاوتمندت ایمان آری
همانگونه که ایمان دارد دستان زمخت پدرم
به آوردن نان بر سفره چهارگوش خانه مان

دوشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۵

به یاد آقا رامین
فارغ از ندانستن و بیگانه با نتوانستنم
در کشف و شهود بودن و نبودن و رفتن
خوشه های عدالت را شرابی می سازم و بر دستان توانای آسمان می سپارم
زان پس زمین را با تو به دور دست خواهم چرخاند
و خواهم رقصاند دنیا را تا بدانجا که من و تو و ما
در پی زایش واژه ای نو برای من و تو و ما باشیم
واژه ای پر از تصور
پر از کهنگی
پر از تکرار مکرر برابری زندگی در بستر معنا
که تازه خواهند بود بر ذهن گندیده آنها
من خواهم ریخت خون آنها را
و من خواهم ریخت خون خویش را
اگر نگذارند من و تو خود حق
ذات انسان باشیم
و آتش خواهم زد کارخانه هایشان را و با پتک خرد خواهم کرد کله هایشان را
اگر نگذارند من و تو با هم برابر باشیم

شنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۵

How it is beautiful to be different but do not feel difference
And this is the meaning of love and phlosiphy of fighting
because you will not be selfish and depressed and not forget
passion so you continue bravely ........ and this is the identification
of life

یکشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۵

OOOOOOOOOOOOOOOOO
-IIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIII-
^^^^^^^^^^^^
I WISH...........................
I WANT..........................
I CAN............................

دوشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۵

ترس يأس را در آغوش دارد
يأس انفعال را مي زايد
انفعال فريب را به همراه دارد
فريب بهانه را حاصل است
بهانه فريب را
فريب انفعال را
انفعال يأس را
ويأس ترس را در آغوش دارد

جمعه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۵

دوباره برگشتم مستانه من.امشب تا صبح خودتی و خودم