پنجشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۶

بطور نرمال 70 بار در دقیقه

آنهنگام که آب و آفتاب از همخوابگی برآمدند و جامهای شراب ناب از نیش جان نوش شد و آنهنگام که ساخت صندلی های طلایی بدون پایه به پایان رسید ، چه خوشحال و چه بی مهابا بر آن سریدیم در برفها
مستانه و هلهله کنان می پیماییدیم در افق، هفتاد خم کوههارا .همچنان که میکوبیدند صندلی ها بر نشیمنهامان،سراشیبیها را با دنده های دردناک و چشمهای سرما زده و مچاله مینوردیدیم تا که کم کم مستی از سرها پرید و آنهنگام نه خواست بازگشت بود و نه توان رفتن، تنها شکربود خدا را از خلق صندلیهایی که همه میپنداشتیم تنها مکان سکونت است اما صندلی ها لجام گسیخته می سریدند به سیاق اسنو بردهای آمریکایی که پیرمردی پشمینه پوش میراندش . همچنان لجام از کف بدر رفته میرفتند این تنها نعمات لعین که ناگه فریادی برآمد که ایستاده باید رفت بر این صندلیه بی پایه. باری بدینسان بود که زمان کشف شد و از آن پس ما راهمان را با عطر دل انگیز کاج هایی که هرگز ندیدیمشان، همچنان ادامه دادیم. آیا براستی خدا میداند که کی به ته دره خواهیم رسید؟



شنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۶

برای بهروز،آرش و همه رفقای در بند

دقیقا شبیه بندهای اوین، سقف ها کشیده تر،تارتر و مهتابیست
چشم ها مینگرند خشم مشتهای بر افراشته اش را
هوا سنگین و خفه و بی هوش است
نه خبری از اضطراب غرورانه مردی است
نه سئوالی که چرا بستند مرد را بر زنجیر
بستند زیر سقفی بلند، درفصلی که همه شبهایش
یلدایی تر، همه یلداهایش تارتر.....همه یلداهایش ولی مهتابی
شاید به اشتباه میپنداریم که زمستانست اخوان را از کتابها بیرون
آورده اند وازقاب روی دیوار اتاقهای گرم
دخترکان باکره ی با خانواده پایین کشیده اند
به یقین که تنها ما خیابانی ها میتوانیم بسراییم زمستانست را
وفریاد زنیم فصل سرما را

شنبه، آبان ۱۹، ۱۳۸۶

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ندانسته پا بر سر گربه ای نهادم که پیشتر ازینها،ماشینی بدنش را له کرده بود
از نعش متعفن شده اش تنها جیغهای گوشخراش جوانیش مانده
که در فضای مسموم کوچه،شیطان وار مرا میترساند
مدتهاست که کفشهایم صدای خاصی میدهند،صدایی شبیه ناله

دوشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۶

.............


من از پستوهای سیاه امیدواری سر برمی آورم و
آرامشی خلوت را میطلبم و نه خلوتی آرام را
من بدینگونه ام ، سبب را میگزینم نه مسبب را
.
.
من دستان بخشش تو عشق غول پیکر خویش را تمنا دارم تا
بدانقدر که اشتیاق روسپیانه چشمانت را پس می زنم
.
.
آنقدر می نویسم تا همه چیز را به یاد آرم
تا تکرار نیما از اهالی آرمانشهر
.
.
دلم واسه حسین و شیدا تنگ شده
.
.
کجایی طاووس که ببینی غلام سیاهت،مجسمه ای گچی شده است و
دستانش چون تنوره هایی از حسرت در بستر ساقه های خشک شده درخت نارنج خانوم آقا بی هیچ نیازی عشقبازی میکنند
.
.
و تو ای مایاکوفسکیه خیلی خیلی عزیز،قدمهای من مسافتهای لگدمال نکرده ی تو را به تزویر
همدردی میکند
.
.
مینگرد و مرا نمیشناسد ، مینگرم وخود را نمیشناسم
ولی میدانم که هر دو در خماریه این نشناختن میترسیم
و یکیمان، کمی هم شادمان است
.
.
کمر به دونیم شده و دست و پا در گل فرو رفته
با حماقتی تحسین برانگیز میخزم و میخندم
به خونخواهیش،به خونخواهیش،به خونخواهیش
من با غرور نشکستنی و خودخواهیه خداگونه میخواهم
یکپارچه و کامل

شنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۶

عجب تناقضیه این میدون سرو،چه با بچه های خیابونیش وچه بی بچه های خیابونیش

چهارشنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۶


به سال تعلیق انسانیت و در حجم مصلوب شده غزل تا کنون استوار ایستاده ای و با فریاد مستانه
زندگی را سروده ای
بی شک مرا بی معجزه ی زندگی ات،زندگی ای نبود، بدان سان که آدمی را
از پس تقلید پی در پی عقربه های ساعتها، هجوم پشمینه پوشان بربری را از ازل با نیشخندی
سنگین به سخره گرفته ای. نیشخندی سرد به رسالت فراموش شده زنان تاریخ که نخواستند بر خود
جز زرورق های افیونی، با نشانه های استاندارد مردانه که بروبد از آنها نخوت جادو شده ی انسان
درجه دوم را.... و افسوس که هرگز چنین نشد
باری؛ آنانرا چون تو دشنه ای می بایست تا بشکافند سینه ی پوشالی توهم ضعف را و بیالایند واژه ی
انسان را از هر رده و جنس و نابرابری؛ و تو آغازگر این ماجرا بودی
بدان هنگام که من نفس کشیدن را آزمودم و بدان هنگام که عشق را در آغوشت بوییدم
باری بر دوش کشیدن چنین رسالتی بی شک معجزتی ست که من به مستی آن زنده ام مادرم

چهارشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۶


اوباش مجبور به یک دشمنی مهار ناپذیر با بقای اندیشه هستند،وراهی
مطمئن برای از بین بردن آن یافته اند: تقسیم افراد به گروههای مختلف و
بر شمردن آنها. همین که کوچکترین فرصتی به دست آورند، صف می کشند و تا مرکز
آتش توپخانه، اسلحه بر دوش به حالت قدم رو پیش می روند. کسی چیزی جز
پشت گردن جلویی خود را نمی بیند، و هر کدام مغرور از اینکه برای چشمان
نفر پشت سرش، الگویی تشکیل داده است
مردان قرن هاست در این زمینه ماهر شده اند.اما رژه ی فقر و بینوایی، و در
صف ایستادن اختراع زنان است


بنیامین

یکشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۶

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچ کس نبود
اگه یکی بود پس حتما غیراز خدا هم کسی بود
اگه یکی نبود پس حتما اول یکی بود که حالا رفته. پس اون که نبود،بود
اگه غیر از خدا هیچکی نبود پس اون یکی که بود،نبود
اگه یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکی نبود پس اون یکی که بود شاید خدا بود
اگه یکی بود واگه خدا هم بود شاید اون که نبود خود خدا بود
اگه غیر از خدا هیچکی نبود پس نه اون که بود،بود نه اونکه نبود
اگه کسی نبود و اگه خدا نبود پس ما از کجا بود؟
اول خدا بود یا اول آدم بود؟یا اونکه نبود بود؟
اگه اونکه یکی بود،یکی بود؟اگه یکی نبود پس چندتا بود؟
اگه خدا بود کجا بود؟زیر گنبد بود یا روی گنبد؟یکی بود یا نبود؟

جمعه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۶

کوچکیه مسافت را می پیمایی
درها را به روی تلی از نوشته ها، در بن بستی سرگرم کننده میگشایی
نور را می افشانی ودر سکوت این مجردات
بالاجبار هم کلام فاحشه ای میشوی که تو را از عمق فاجعه آگاه می سازد
از خود فروشیت.......تا باز هم اساس خانواده،جامعه وزندگیت زیر سئوال رود
تا آرزو کنی که ای کاش لاک پشتی دریایی بودی وسط مدار رأس السرطان، که کسی
رغبت به گرفتن لذت ، از زندگیت را نمی کرد وآرام و بی صدا زندگی را چون دیگران
پوچ اما خالی از ابتذال، خود فریبی و خود ارضایی می گذراندی. خالی از آن
فاجعه ای که روسپیان،این قدیسان از ما بهتر،این نمادهای انسانیت،بر ما گوشزد میکنند
ساعت 5/9 شب است باید بخوابی تا فردا بتوانی کوچکیه مسافت را بپیمایی
تا درها را بگشایی تا.................نقطه

یکشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۶

یکی تند می رود یکی تندتر.دو هفته ایست که از خزیدگی اش در سوراخ دنیایش می گذرد
دنیایی با آسمان سپید و رگه هایی سبزرنگ همچون رگهای دستان فرسوده اما خوشبوی مادربزرگش
دلزده از کشمکش چپ و راست و خسته از اعتدال،تنهایی را گزیده است
لیبرال ها را دوست نمی دارد اولا به خاطر رنگ آبی پیراهنشان و ثانیا اینکه از یحیی عیسایی که نماد بارزیک لیبرالست است (کسی که اجدادش به او آزادی دزدی عشق را داده اند) خوشش نمی آید به همان سان که از آدمهای عاشق بیزار است
سوسیالیست ها را که به اعتقادش دچار روان پریشی واگیر دارند، از خود پس میزند
چون اولا میکاییل رستمی بر او به خاطر خواندن قرآن خندیده است
(هر چند که او کتاب را برای امتحان رستمی وارونه بر دست داشت و هر چند که رستمی به وارونه بودن قرآن نخندید)
و ثانیا براین باور است که آنها انسانهایی تک بعدیند
او نمی تواند و نمی خواهد یحیی عیسایی را بدون پیراهن آبیش ببیند و میکاییل را بدون پیژامه قرمزش
از آدمهایی که خود را آنقدر مصلح میدانند که بخواهند دیگران را آگاه کنند،متنفر است به همان سان که از یک مسلمان
یکی تند می رود و یکی تندتر
از استنشاق هیچ رایحه دلپذیری در زندگی گریزان نبوده،هرگز،اما دیگر هیچ رایحه ای برایش هیجان انگیز نیست
مدتی است چشمانش کم سو شده اند و این همان روزی بود که از آن می ترسید حتی پوستش قدرت لمس اندام لطیف دختران باکره را هم ندارد.دیگر از این شعار که حقش گرفتنیست خنده اش می گیرد
خود را سعادتمند می داند آنهنگام که در سوراخش نه حرف میزند ونه حرفی میشنود ولی همیشه به خاطر این زیاده خواهی مورد
مواخذه چپ و راست است،آنهایی که او را به سوراخ زندگی اش فراری داده اند آنهایی که تند می روند و آنهایی که تندتر
آنهایی که آرام آرام و موذیانه او را تکه تکه می کنند و آنها که به یکباره او را لگدمال میکنند
هیچگاه خود آزاری را تکریم نکرده همانگونه که خود را تنها از خود ندانسته
از هیاهوهای منطقی دلسرد شده ودر سکوت،مصلوب دوگانگی حقارت و کرامت،در سوراخ دنیایش با آسمانی سپید و رگه هایی سبز رنگ، همچون رگهای دستان فرسوده اما خوشبوی مادربزرگش،نشئه قرصهای حزن آور، می رقصد و می رقصد و می رقصد........در سکوت

چهارشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۵

دلم میخواست اینو روز شاهنامه خوانی بسوتیم ولی بقیه موافقت نکردن
حالا فریادش میزنم
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد
به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم گرم خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من
سکوت مرگبارم را

دکتر شریعتی

جمعه، دی ۰۸، ۱۳۸۵

طلسم گذرگاهت را با گذر از آن شکستیم
و واقعیت گسسته یک دیگر را در گرگ و میش رفتنت به
طلوعی شاهانه ایمان آورده ایم
قرارمان همان قرار گذشته؟
اما چگونه؟
وقتی که در دستهایمان پیمان نامه هایی است بی مهر و امضا
قرارهایی یک طرفه، از سر تجدید فراش وجدان­هامان
ما فقط به دستهایی از نوع دستهای من خود باور داشتیم و این را در پس
واژه ما کتمان می کردیم. من ما فراموش شد اما
اما قرارهایمان
منی روسپی شد، از استحاله اسطوره هایمان
بی آنکه براشان حرمت نهیم
بی آنکه حتی اسطوره ای را باور داریم
باری منی شد به جز من ما
دستهایی شد منحصر به فردهای خودمان
هرزه ای شد که در پس مذمت خویش گرسنگی را می نالید
و در این هنگام بود که خویشتن خویش ساخته خویش را به دور کعبه ای خود ساخته
طواف می کردیم و گهگاه هم گرسنه ای بودیم که از سر حماقت و ریا عظمت همخوابگی
را که برامان مقدس بود به فراموشی می سپردیم
آه که من چقدر در اولین شب زندگیم گریستم
اما ما ادامه می دهیم شاید بی آنکه بدانیم

چهارشنبه، آذر ۰۸، ۱۳۸۵

وارد خانه شد .اصلا احساس گرسنگی نمی کرد. وارد خانه شد
همه ترسیدند حتی مجری اخبار رادیویی هم
صدایش به لرزه افتاد: امروز امروز در فرانسه بار دیگر
دانشجویان... هم پای کارگران.................کنار رادیو زنش،عشقش
با زوربای یونانی در حال عشق بازی بود
پسرانش با گل ولای کوچه درس تکامل را مرور میکردند
ودخترش با پسمانده های چرکین تلاش برادرانش
همه را در حال ایفای نقش خود به بهترین شکل ممکن دید
همه میترسیدند حتی رادیو که تا قبل از ورودش به خانه
صدای امید بخش برابری و آزادی بود
صبح، قبل ازینکه به خانه بیاید رفقایش فکر کردند که
باید به هم و به او سلام کنند...سلام....سلام....سلاااااااااااااام
سلام برادران من
همه ترسیدند
ولی او اصلا احساس گرسنگی نمی کرد
چشمها را بست،نفس عمیقی نکشید چون میترسید
وهمین باعث میشد که دستگاه تنفسی اش به درستی کار نکند
چشمها را گشود وخود را در آغوش زنش پیدا کرد میترسید
وهمه چیز و همه کس را قبل و بعد از خود در صفی،در راستای گلویش میدید
نفس عمیقی کشید ودیگر هیچ به خاطرش نیامد
رادیو هم چنان ور میزد

شنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۵

روزنما

از همه چی خسته شدم، خسته شدم و به همه چی شک کردم
اینم یه معادله معکوس از زندگی من. زیر پتو، کنار شوفاژ خوابیدم
یکی در میزنه و میاد تو اتاق، حمید، استاد و مرشد من کسی که خودشم نمی دونه چقد بهش ارادت دارم
و چقد از نگاه های مأیوسانش و چشم های مالباختش زندگی می گیرم، میاد و من دوباره از زمین بلند میشم
حمید_ چه می کنی با زندگی؟
من_ من چه می کنم یا زندگی چه می کنه حاجی؟ (با پوزخندی شیطنت بار ادامه میدم)7
مگه قرار بود چکار کنیم؟ شما دارین چه کار می کنین؟ واسه انجمن برنامه ندارین؟
حمید_ چرا قراره دوتا همایش داشته باشیم
من_ اِه چه همایشی؟
حمید_ نقد عملکرد اقتصادی دولت یکیشه، یکی دیگه هم یه برنامه برای شونزده آذر تو خود دانشکدس
من_ خوبه، خوبه که تو دانشکدس (خودمو جموجور کردمو سرجام محکمتر نشستم) 7
خوب می خواین کیا رو بیارین؟
حمید_ نمی دونم، رهبر و طیب که نمیان، دکتر سبحانی هست شاید غنی نژاد هم بیاد
من_ غنی نژاد؟! اونکه ...!!! (با تعجب به علامت مخالفت بهش نگاه می کنم و اون با قاطعیت
ادامه میده)7
حمید_ آره
من که حوصله نداشتم از حمید هم حرفی بر خلاف میلم بشنوم،حرف و عوض میکنم و بابت
دادن کلید اتاق انجمن خواهران، واسه گذاشتن ساز بچه های کانون توش، تشکر می کنم
اونم به خاطر تشکر من خواهش می کنه و به کلی یادش میره که من از غنی نژاد زیاد خوشم
نمی آد و نمی خوام در موردش توجیه بشم.حد اقل اینجوری به نظر می اومد
انقدر در مورد دانشکده حرف زدیم تا یه چیز مشترک،حد اقل در مورد روزی که گذشت
پیدا کردیم و اونم رفتن به دانشکده تو روز پنج شنبه بود،که امری غیر عادی محسوب میشد
حمید_ امروز رفتی سازو برداری؟
من_ آره،جالب بود امروز بعد از پنج سال نگهبانا گیر دادن،گفتن شنبه بیا سازتو ور دار، منم
خالی بستم، گفتم که با دکتر کسرایی هماهنگ شدست. بالاخره ورداشتمشون
حمید_ آره امروز به ما هم گیر دادن
من_ به شما چرا؟
حمید_ هیچی بابا رفته بودیم کارای نشریه رو انجام بدیم، آخه اولین شمارش چاپ شده، رفته بودیم
صفحه هاشو ردیف کنیم
من_ تیراژتون چقده؟
حمید_ 400 تا داشتیم ردیف می کردیم که این برندک اومد گفت: ما به دکتر زنگ زدیم گفتن که
نذاریم شما اینجا باشین
من_ ای بابا مگه چی کار میکردین؟؟
حمید_ آخه یدونه نشریه هم به این پیام نوری ها فروختیم ولی بعدش رفتیم تو انجمن تا به کار
خودمون برسیم
من_ از کسرایی بعیده، هر چند که بعضی موقع ها قاطی می کنه
حمید_ آره چند روز پیش هم قاطی کرده بود
من_ چطور؟
حمید_ واسه بیانیه انجمن، که گفته بودیم نمره ابزار سلطه هست....سلطه استاد بر دانشجو
من_ خوب مگه نیست!!!!! حالا که چی؟ چی می گفت؟
حمید_ میگه دانشجو باعث شده که این سیستم بوجود بیاد
من_ چرا؟؟؟ًًًً
حمید_ میگه دانشجو اومده تو اتاقم گفت بهم نمره بده
اینجا حمید میزنه زیر خنده و ادامه میده
میگم که قاطی میکنه، جلوی سه چارتا از استادا و دخترا میگه: دانشجو اومده تو اتاقم گفته نمره
بده، منم گفتم حق دیگران پس چی؟ برگشت گفت: من راضی، تو راضی، کس خوار ناراضی
اینجا با هم زدیم زیر خنده، من میخندیدم و به شکها و تردیدهام نسبت به دیگران، به آدمای دور و
برم، به آدمایی که قبولشون دارم اضافه میشد
کمی از قابلیت های کارهای هدفمند و جهت دار دو جانبه کانون _ انجمن صحبت کردیم ، بدون
اینکه به نتیجه ای برسیم و تصمیمی بگیریم.حمید کلید اتاق خواهران رو ازم می گیره
به خودم میام یه لحظه،..... به خوشحالیم از دیدن حمید، زمانی که از در اومد تو شک میکنم
اومده بود ببینه که با زندگی چی کار میکنم یا اومده بود کلیدو ازم بگیره؟
حمید_ آقا ما بریم،کاری نداری؟
من_ قربونت برم، نه ولی در تماس باش
به هم به رسم همیشگی با گرفتن ساعد هامون، دست دادیم و از هم به آیین خودمون خداحافظی
کردیم
حمید_ یا حق
من_ یا علی
اینجا بود که من دوباره برگشتم به خودم و اینبار به خودم شک کردم. واقعا من از دیدن حمید
انرژی گرفتم و از روی شوق از زمین بلند شدم؟؟!! یا فقط خواستم ادب و رعایت کنم و برای
مهمونی که خیلی واسش احترام قائلم، از سر جام بلند شدم؟؟؟
تو همین فکر بودم که خودمو زیر پتو، کنار شوفاژ با بدنی عرق کرده و در عین حال یخ زده
پیدا کردم. مجید و صادق داشتن بازی می کردن، حتی موقعی که منو حمید صحبت میکردیم اونا
بدون توجه به حرفهای ما داشتن بازی میکردن. این مجید گل سر سبد اتاق ماست که نمونه بارز
بی خیالیه(بی خیالیه مثبت) این همونیه که رفته بود پیش دکتر کسرایی و ازش نمره می خواست
البته به غیر از خودش و دکتر، اینو من میدونم و یکی دیگه
داشتن با خنده های بلند همدیگرو انگولک میکردن که من داد می زنم
(( لعنت به این زندگیه گهی ))
مجید میخنده و در آرامش کامل صدای ناهنجاریو از یکی از اعضای مهم بدنش در می آره
و در امتداد اون صادق هم این کارو تکرار می کنه و می گه
صادق_ سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت کوش
من_ آره، موافقم، مخالفم، ممتنعم
سعید از بچه های اتاق بغلی در می زنه، میاد تو اتاق و از صادق یه نخ سیگار فیلتر قرمز اونم از نوع عقاب می گیره من با حسرت بهش نگا می کنم و با احساس ندامتی که کمتر بهش دچار میشم
می­گم
من_ واسه چی من سیگارو گذاشتم کنار
سعید_ آره واسه چی تو سیگارو گذاشتی کنار، واسه چی من سیگار می کشم
(در عین استیصال و در حالی که آه عمیقی کشید از در اتاق می ره بیرون ولی صداش از بیرون می اومد که می گفت "ریدم به این زندگی، به خدا ما زندگی نمی کنیم")7
سعی می کنم با این اطمینانی که از حرف زدن با سعید و صادق و مجید نصیبم شد خودمو آروم کنم و بتونم بخوابم ولی من هنوز زیر پتو کنار شوفاژ بودم و عکس عطیه کنارم بود، گریه­م گرفت دلم می خواست بغلش کنم
من_ فقط به معصومیت کودکانه خنده های تو ایمان دارم، خنده هایی که معصومیت از دست رفته خدارو بهم نشون داد
مجید_ نیما نیما... بیدار شو ... تلفن نیما... بیدار شو
صادق_ دِ بیدار شو دیگه
نگار زنگ زده بود و من مثل چهار پنج روز اخیر همچنان عکس العمل ابراز احساسات اون بودم، و کاملاً اینو لمس می کردم میدیدم که تو این چند روزه هیچ چیزی از خودم نداشتم جز
من ِ انگلی خودم
نگار_ دوست دارم
من_ منم
نگار_ دلم تنگ شده
من_ منم
نگار_ نیما؟
من_ منم
نگار_ چی؟
حسابی ریختم به هم، به تنها چیزی که ایمان دارم وجود لایزال خودِ خودشه. فقط و فقط خدا
و مطمئنم که هیچ اجباری، هیچ نیازی در کار نیست ولی همچنان دارم می لرزم و با نگار حرف می زنم احساس می کنم به وجودش نیاز دارم به وجود کسی که یه نماده، نمادِ عشق مثل حامد که نماد رفاقته و زنگ زد و گفت که دلتنگتم داداش انگار این نماد رو مجبور کردن که این حرفا رو بزنه همیشه یه بایدی هست. نمی دونم دارم دیوونه می شم من نماد نمی خوام، من اصلا نمی دونم
از جون دیگران چی می خوام خوب شاید من الان احتیاج به این داشته باشم که یکی پیدا شه و هر کار در حقم انجام بده غیر از این که بگه دوست دارم عزیزم، دلتنگتم داداش
نگار_ نیما خوب باش
من_ چَشم
نگار_ شنبه هم دیگرو می بینیم
من_ آره
با نگار حرف می زنمو تو این تردید دست و پا می زنم که الان خوشحالم یا بی تفاوت، مطمئناً نمی خوام بی تفاوت باشم آخه چیزایی که بین منو اون هستو راحت بدست نیاوردم نمی دونم چیه ولی دوستم ندارم از دستشون بدم و یا نسبت بهشون بی تفاوت باشم واسه همین با خودم گفتم که باید بگم دوست دارم
من_ دوست دارم نگار (خیلی آروم و با عذاب وجدان و احساس گناه مفرط از گفتن چیزی که قبلا با احساس خیلی بیشتری اداش می کردم)7
نگار_ چی؟ چی گفتی؟ نشنیدم نیما؟
من_ هیچی چیزی نگفتم
خلاصه حرفای ماهم بدون خداحافظی تموم شد ولی الان که دارم می نویسم می بینم که آدم بی تفاوتی نیستم حداقل نسبت به اون ولی این با تفاوتی باعث نشده که بنویسم شک دارم شک دارم که از روی بیکاری این کارو نکرده باشم چون هنوز کنار شوفاژم و دلم می خواد که بخوابم
من خسته ام نه از زندگی از کسانی خسته ام که ریدن به زندگی
من از این زندگی ریده شده خسته ام از واقعیتی که نمیشه ضد عفونیش کرد
هنوز کنار شوفاژم و دلم می خواد که بخوابم
ماه خاکستری را بر شب سیاه بنشاند
جام آخر را نوشید و
از فرط یأس و ترس
چشمها را ببست
آنگاه که مژگانش از همخوابگی برآمدند
اشکی متولد شد و
بشست چشمانش را
باشد که زشتی ها را هم زندگی کند

شنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۵

به کدامین گناه شکنجه گر خویش شدی؟؟؟
جز تردید که چون شوکران
دستانت را مخمور صداقت کرده است
و وجودت را در استحاله ای مشکوک
در تضادی خاکستری
چون الزام وجود خدایان و شیاطین تاریخ
محرک بوده است
آه....... در کدامین دادگه مظنون به گناه تردید
اینچنین خود را قطعه قطعه میکند؟

کتابي خواهم نوشت " فلسفه زندگي به زبان ساده "
و تقديم خواهم کرد به همه لا و بالي هاي شهرم
که لياقت را هجي مي کنند با صداي بلند در شکم هاي گنده شان
مردان و زنان خيکي
شما را چه باک است از شکم هاي گنده تان
چه ننگيست شما را
چه عاري ست شما را از دلهاي کورتان
از عقلتان که چه نامم؟! از مدفوعهاي انباشته در سرتان
ليسه مي زنيد و مي لوليد بر آلتهاي تناسلي هم
و آنگاه که کار از کار بگذشت مي شوييد دستانتان را
و يک صدا تف مي اندازيد با نگاهي چندشناک به آلتهاي تناسلي هم
سکه اي 10 توماني را مانيد
يک روي صفر ِ عدد 10 با يکي به کنار
و يک روي زريح پاک آقا
هر چند که زريح را هم از فرط هرزگي اش ، که دست هر چلمني را بر بدن لخت بي نيازش مي بيند، هر روز پاستوريزه مي کنند
چشمان خود را بسته ايد، نه بال زدن پروانه ها در کنار پامچالهاي وحشي مي بينيد و نه سونامي را در اندونزي
آنان که مي بينند، مي گذرند
و آنها که نمي بينند، مي مانند
و اينست فلسفه زندگي به زبان ساده
مي نويسم براتان کتابم رامي نويسم براتان آنچه خود مي دانم، و فقط مي دانم
مي نويسم زندگي ام را که به زبان ساده بوده است تا اکنون به رنگ جاري خون
بمانند زلاليه رنگ اناري در ذهن ابراهيم
زندگي من رايحه اميد بخش دستانم بوده است که هنوز بوي خوش نارنگي هاي باغ بهنمير را مي دهد

دوشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۸۵

liberalism

(چه حالی میده یکیو استثمار کنی وخودشم ندونه(سیخول پرولتر
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.....copy_paste
من ننوشتم ولی به خدا مال منه. بابا به خدا مال خودمه
آزادم زورم میرسه پس هستم پس مال منه
مال منه ولی باید مواظب سیخهاش بود
بترس لیبرال بزمجه.....نقطه

حکایت وارونه

تو تقاطع فاطمي – کارگر ، پشت چراغ قرمز ترمز زد. 60 ثانيه ديگه دوباره سبز مي شد. ماشينهاي آزاد شده به سمت ما هجوم آوردند، انگار مي خواستند ما را بخورن ا َه ه ه ه ه!!! عجب اتوبوس باحالي خمير دندون پونه چشمو نمي سوزونه کنار يه مسواک گنده با پس زمينه صورتي ، آدم رو ياد اتاق خواب ، آخر شب مسواک و بوس و لالا ميندازه.توي اتوبوس و آدماي توش اصلا معلوم نبودن حتي شيشه هاش هم صورتي شده بود. اي واي دلم گرفت. يه جوري شدم. ياد اون روزايي افتادم که آقاي حکايتي با اون بروبچه هاي ماماني و مؤدبش ميومدن و واسمون قصه هاي آموزنده، مفيد، هدفمند و جهت دار تعريف مي کردن.آقاي حکايتي اسم قصه گوي ماست.........يادتونه که؟ ا َه ا َه ا َه هميشه از اون برنامه هاي مسخرشون بدم ميومد. همشون دروغ بود. هي مي خواستن با دروغ راه درست رو به آدم بخورونن. يآدمه که آقاي حکايتي با تعريف يه قصه اش که منحصر به خودش بود مي خواست با اون مسواک و خمير دندون گنده که دست بچه هاش مي داد، بهمون ياد بده که چجوري مسواک بزنيم و بهمون بگه که چرا بايد مسواک بزنيم.هميشه اون مسواکه که دارو دسته آقاي حکايتي دودستي مي گرفتن و با بالا پائين کردنش به دندوناشونم نمي کشيدن، منو ياد بيل آقا بشير خدارحمتي رفتگر محله مون مي انداخت.اي بابا چه گروهي؟! چه دارو دسته اي؟! گروه خنده رويي که هميشه پشت صحنه ميزنه زير گريه دسته جمعي. حالا اون بابا ، اون مرتيکه فکر مي کنه هرچي مسواکه گنده تر باشه بيشتر مي تونه منو ، يا مارو مسواکيزه کنه.آقاي حکايتي رو ميگم. با اون دارو دسته دروغگوشخمير دندون پونه، کنار يه مسواک بزرگ با پس زمينه صورتي ، فقط و فقط همين از جلوي چشمم گذشت.بدون اين که بفهمم اون صورتيه متحرک اتوبوس شرکت واحد بود با محتواي يه سري آدم منتظر که از جلوي چشمام گذشت.گذشت و 60 ثانيه تموم شد و ما دوباره راه افتاديم. اينبار ياد اون بابا افتادم که مي گفت: فلاني سعي کن عظمت در نگاهت باشد نه در چيزي که بدان مي نگرينمي دونم چه ربطي به اين قضيه داره. فقط الان ، الان که دارم از ياد يادم مينويسم به ذهنم اومد. گفتم شما هم اگه نمي دونين که چي به ذهنم رسيده ، بدونينبار دگر راهي شديم و دگر بار اجازه نخواهم داد که کسي من ِ مرا سلاخي کند.

شنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۵

ترا نگاه میکردم نکته به نکته
میخواندمت خط به خط.........و تو میترسیدی
و تو میترسی
میدونی الان داری چی کار میکنی؟
داری واسه دومین بار تو امروز میای انقلاب
زیاد ....... ........ نقطه