Friday، May 14، 2010

بسان توابین پشت حصار نشین اعتراف می کنم
اعتراف می کنم که مرعوب نانوشته های خویشم
مخملین همخوابگان شبانه ام، جهنده وار و اجنه وار می درانند جگرم را
و من همچنان مرعوب نانوشته هایم خیره می مانم
رخت برمی بندند خاطرات و رخت بربستند حتی گرد و غبار زرین و چرکین خاطرات
و من همچنان مرعوبم. مرعوب از حسرت، مرعوب از تاریخ ومصلوب شده فردا
اما می پندارم،همزادگانم، بشریت شب زنده دار خفته در پس حصار
معترفند همچون من به لاشه های گندیده خویش
بیدار شو بیدار شو که پوستین کهنه من و تو به قدر کفایت بی مقدار شده
و من و تو را بس که اینگونه زیستن را به فریاد پس زنیم
همزادگانم، شاید آنطرف حصار دگرگونه نغمه ای را در دنیایی باژگونه
به تجربه بتوان نوشت
بی واهمه
بی اعتراف